سفید

داشتم پیش مهرداد آه و ناله و گله و شکایت می کردم از ظلم هایی که به ما زن ها شده و میشه. اونم تایید کرد که آره خیلی در حقشون ظلم میشه و حقشون ناحق میشه. میگم آره اصلا همین لباس من تو خونه تی شرت و شلوار می پوشم راحتم بعدش فکر می کنم خوشبحال کسایی که تو خونه و بیرون همیقدر راحت می گردن. مهرداد هم میگه درسته سخته خصوصا تو تابستون. میگم بدتر از اون لبلس زیره. سوتین واقعا آدمو اذیت می کنه  میگه آره لباس زیر آدمو خسته می کنه. می گم من قبلا درک نمی کردم و برام عجیب بود که چرا یه عده برا پوشیدن یا نپوشیدن یه لبلسی یا لباس زیر تجمع می کنن و اعتراض می کنن ولی حالا درک می کتم. اگر همچین چیزی تو ایران باشه منم میرم اعتراض باهاشون. مهرداد گفت آره واقعا سخته می دونم. ولی یه چیزی تو ذهن و دلم می گذشت و اون این بود که من این حرفای مهرداد رو باور نمی کنم. و بهش گفتم. گفتم حرفت رو باور ندارم چون تو موقعیتش یه جور دیگه برخور کردی. یعنی دیدم ازت که فلان جا گیر دادی که روسریت رو بپوش و ... میگه خوب عرف جانعه رو باید رعایت کرد. میگم اگر بحث عرف باشه خوب اگر عرف ایران حجابه (ظاهرا) عرف جاهای دسگه بسکینه پس من برم اونجا باید بیکینی بپوشم. میگه آره باهم لب ساحل می پوشیم. می دونم زر اضافی میزنه و تو موقعیتش مخالفت می کنه  ولی فقط گفتم اونجا هم میبینمت که به چیا گیر میدی! 

ولی واقعا اگر آدم همش دنبال عرف باشه انگار معلقه و نمیتونه خودش اعتقادش رو بیان کنه و انگار آویزون تصمیمات بقیه ست. 

فکرشو بکن کسی اینطور باشه:
با دیدن مو حالی به حالی بشه و نتونه خودشو کنترل کنه و در آخر نتونه بره بهشت.
موقع روزه داری با دیدن خوردن یا خورنده دلش غذا بخواد و روزش باطل بشه و نره بهشت.
با خوندن کتابایی که قربون صدقه اسلام و مسلمین نمیرن! و علما تایید نکردن گمراه بشه و نره بهشت. 
با شنیدن برخی موسیقی ها از خود بی خود بشه و نره بهشت. 
اگر کسی مسلمون نباشه یا به مسلمونا بگه بالا چشمت ابروئه کافره و نجس و حق زندگی نداره و باید برای رضای خدا کشته بشه.
و....
این موجود بدون شک یه هیولای بی شاخ و دمه. نه انسان. 
با این حساب ما مسلمونا همه هیولاییم. هستیم دیگه. 

بعضی روزا رو فراموش نمی کنی و یا به سختی فراموشت میشن. مثل روزایی که خیلی خوشحال بودی و یا روزهایی که خیلی ناراحت و آشفته بودی. 31 اردیبهشت دو سال پیش جزو بدترین روزای عمرم بود. اون زمان یک دو دلی داشتم و ای کاش که به دودلیم اهمیت می دادم و اون کار مسخره رو انجام نمی دادم و یه حرف مضحک و آدم دلقک که حتی ده دقیقه هم سر حرفش نمون رو بیش از اندازه بزرگ و باور نمی کردم. 

گاهی ژست می گیرم که نه این یه تجربه بوده و اگر این اتفاق نمیفتاد الان اینجا نبودم و خیلی چیزا رو نمی دونستم. اما واقعیت اینه که آدم هیچ وقت دلش نمی خواد اتفاقای بد و باور نکردنی براش بیفتن و اگر اسم خیلی اتفاقات رو میذاره تجرله از ناچاریه. وگرنه به موقعش یه روز، یه اسم، یه ویژگی، یه حرکتی و ... بدترین چیزا رو برات تداعی می کنه. بدتریناش....یه حس خلا خیلی بزرگ....

امروز اولین بار جلو مهرداد گریه کردم. تقصیر خودش بود اشکم رو در اورد. با بی عقلی هاش. آدمو ضایع می کنه. واقعا می خواستم سرش رو بکنم. مامانم و زهرا نذاشتن. 😐😬

کلا رمضان چیز مزخرفیه. نه میشه مسافرت رفت نه عین آدمیزاد زندگی کرد. شبا بیداری و روزا خواب. زمان هم قد سی سال دیر می گذره! حالا تعطیلات که باشه به سرعت نور تموم میشه. اصلا خوشم نمیاد....

داشتم یه مطلبی رو راجع به رزومه کاری و نوشتن و ادیت اون برای گرفتن پذیرش می خوندم. یه چیز جالب که دیدم این بود که برای رزونه علاوه بر شناسنامه کاری باید راجع به شخثیتت هم بنویسی از زبون خودت. اینو به مهرداد گفتم گفتم که رزومه ات رو بگو. فکر کنم اولش ناراحت شد. چون گفت کار تو فلان شرکت و ...گفتم پس پژوهشات چی و ... من گفتم مثلا من این رزومه ام هست و ...اولش گفت آره همه افتخاراتت رو بگو. فکر کنم ناراحت شد در حالی که همچین نظری نداشتم من براش توضیح دادم بعد فهمیدم که اعصابدنده و داره فوتبال میبینه منم بهش حرف زدم و دیگه کاریش نداشتم. 

بعد از فوتبال درباره رزومه حرف زدیم مهرداد گفت تو ایران برای رزومه راجع به شخصیت نمینویسن اینا برای خارج از ایرانه. گفتم حق دارن اگر درباره شخصیت بنویسن هیچ کدوممون استخدام نمیشیم و صلاحیت به عده گرفتن مسئولیتی رو نداریم! 

ولی خارج از شوخی واقعا اگر قسمت شخصیت تو رزومه برای ایران بود همه ایرانیا از استعدادای تلف شده و هوش سرشار که داشتند! و حقی که خوردند! و ...حرف میزنن و کلا هیچ کس تنبل و بیشعور و بی شخصیت نمیشه! 

پ.ن. این روزا خیلی بیشتر از همیشه دارم هی به خودم می گم:" آدم واسه دو نفر ارزش قائله؛ یکی کسی گه دوستش داره چون تو قلبشه، یکی هم کسی که ازش متنفره چون تو فکرشه. در هر صورت برای این دو گروه وقت و انرژی میذاره پس براشون ارزش قائله." باز به خودم میگم" هیچ کس ارزش نداره تو رو ناراحت کنه!" 

البته موضوع اینجا من نیستم. در واقع شاید خیلی کمتر دیگران مستقیم با من بد برخورد کردن. ولی از رفتاراشون در حق بقیه متعجبم که روز به روز بیشتر به عمق بدبختی این مملکت که ناشی از زیرآب زنی ها، بدجنسی ها، بدفهمی ها، حقارت ها و ...میشه، پی می برم. 

پ.ن. حالا هر کی این مطلب رو می خونه کلی آه می کشه و افسوس می خوره از دست دیگران! که غیبت می کنند! بدحنسی می کنند! زیرآب زنی می کنند! حقیر هستند! و .....کلا همه چی رو بقیه هستند! ما خوبیم!

یکی از انگیزه هام برای رفتن سر خونه زندگی خودم، اینکه بتونم برنامه ای می خوام رو ببینم و تلویزیون در بست برای بابام نباشه که صبح تا شب اخبار تکراری و مسخره و مضحک و چاخان ببینه! 

یعنی عقوه شد برام بشینم برنانه موتور جست و جو رو ببینم. این تیپ برنامه ها رو خیلی دوست دارم. جدیدا برنامه آسنان شب هم می خواد روبراه شه به امید خدا 

افرادی که تو یک جامعه هستن به تدریج شرایط اون جمع براشون عادی میشه تا جایی که خیلی چیزا برای اونا طبیعی جلوه می کنه در حالی که اگر فردی از خارج وارد جمع بشه متوجه اوضاع اون جامعه میشه و ممکنه اون شرایط رو به اونها یاد آوری کنه. حالا ممکنه تفاوت این شرایط از جهنم باشه تا بهشت و برعکس.
بابا و مامانم خیلی وقته به همه چی گیر می دن. سیاه باشی می گن مگه بابات مرده! سفید باسی می گن دیوونه ای مگه عروسیته و .... به خودشون اجازه می دن تو همه چی آدم نظر بدن و دخالت کنن حتی شیوه ی توالت رفتن و ریدن آدم. (اینو شوخی نگفتم کاملا جدیه!) شاید دلیلش این باشه که سال هاست هیچ کسی روی حرفشون حرف نزده و قدرت مطلق این خونه بودن و  متاسفانه سالهاست که آپ دیت نشدن، مطالعه نکردم و مرجعشون کسی مثل خمینی و خامنه ای و فلان پسر یا دختر فامیل هست به طوریکه باور دارن رو دست ندارن و کارشون درسته و باید برای دیگران و افراد تحت سلطشون! تصمیم بگیرن. تنها کسی که قبلا ها! باهاشون مخالفت می کرد من بودم که تبدیل شدم به بچه ناخلف و غول بیابونی خونه  به طوری که خودم باورم شده بود که ایراداتی دارم و همیشه نسبت به اونا اضطراب داشتم. 
مدتیه زهرا اومده خونه ما و اون که چند سالی دور بود و حالا باز اومده متوجه خیلی چیزا میشه و اونا رو بهمون گوشزد می کنه در حالی که برای ما کانلا عادیه! 
امروز دستشویی شدید داشتم و خواستم برم توالت علی افتاد جلوم منم گفتم زود بیا دسشویی شدید دارم. مامانم غر زد و داد و بیداد که چرااا دسشویی شدید داری؟؟؟؟!!!! چرا یهو میری دسشویی؟ منم گفتم خو آدمه یهویی دسشوییش می گیره!! زهرا اون لحظه خندش گرفت و خندید. منم از هتده ی زهرا بهم یادآوری شد که چقدر بدبختم. اون موقع ناخودآگاه به طور عجیبی خندیدم. برای اولین بار همزمان هم خندیدم هم گریه کردم. خودمم باورم نمیشه تا این اندازه خسته شدم و تحملم تموم شده و چیزی نمی گم. .. اونقدر با شدت می خندیدم و گریه می کردم بقیه فکر می کردن اشکام از خنده ی زیادیه...
پ.ن.یاد اون فیلمی افتادم که فقط می دونم یه شخصیت سمیه نام داخلش داشت و معروف شد به خاطرش. تو اون فیلم همین سمیه می گفت: می دونی چیه فلانی همش از بدبختیای مردم میگیه؟ میخواد ما باورمون بشه اونقدرام بدبخت نیستیم! 
جالاینجاست اون موقع یه فیلم از شبکه آی فیلم به اسم گلچهره داشت پخش میشد که ساخت ایرام بود و راجع به افغانستان و خفقان زمان طالبان. کلا ما یه عده دیگع ما ایرانیا رو میبینن و خداروشکر می کنن به خاطر نعمتاشون. ما ایرانیام افغانستان رو میبین و خداروشکر می کنیم . افغانیا هم داعش و عراق و سوریه رو میبینن و شاکر خدا می شن و .... و همینطور این مسیر ادامه داره و در کل ما همه شاکریم که نفس می کشیم!

هر کاری می کنم، هر پیشنهادی می دم مهرداد ازش استقبال می کنه و اگر خودم بهانه بیارم سرزنشم می کنه. حتی اگر خودش خوشش نیاد نمیگه تو انجام نده. این خوبه چیزی بود که خودم خواستم.

خواستم برم کلاس پیانو مهرداد خودشو کشت از خوشحالی گفتم نمیسه آخه ابزارش(کیبورد) حجم داره و بزرگه برا رفت و آمد تو کلاس همه میبینن و بابای من فرضا میگه فردا پس فردا میگن دختر حاجی! رفته مطربی یاد بگیره! گفتم برم سازدهنی اینجا کلاس سازدهنی نداشتن... میگه برو نقاشی ولی هنوز اقدام نکردم. البته خودمم میخوام برم اما یا بارندگی بوده یا کارای دیگه. میگم میخوام اختاپوس بخورم میگه بخور من نمیخوزم. میگم برم تو خیابون بیکینی بپوشم میگه بپوش. .میگه بخون صداتو ببر بالا ولی خودم اعتماد به نفس ندارم هیچ وقت نخوندم تا حالا.... 

اینکه همش استقبال کنه تا حدی خوب نیست چون بعضی وقتا آدم ممکنه فقط بخواد ناز کنه و کاری انجام نده و وقتی اون موافقت می کنه تو ضایع میشی😆

اولش در حد کنجکاوی بود ولی کم کم بدجور افتاد تو ذهنم تا جایی که الان مثل ویار تو فکرمه. یعنی همش دلم میخواد اختاپوس بخورم. 😐